چند هفتهی بعد، آقای پامبل چوک، عموی جو، به دیدنمان آمد و با خودش خبرهایی آورد. او گفت خانم پیری به نام خانم هاویشام درخواست کرده که بروم و با دخترخواندهاش بازی کنم.
نام آن دختر اِستلا بود. او جلوی دروازهی خانهی ساتیس (اسم خانهی خانم هاویشام) به دیدن ما آمد و من را به داخل برد.