آلن میخواهد توپش را به آن دورها پرت کند. او سعی خودش را میکند، ولی نمیتواند. بعد دوستانش یادش میاندازند که چطور قبلاً کارهای دیگر را به خوبی یاد گرفته بود. بیایید ببینیم وقتی دوستانش او را تشویق میکنند، چه اتفاقی میافتد.
سارا معلمبازی را دوست دارد. اما وقتی خودش معلم میشود، اصلاً نمیگوید «لطفاً»،«ممنون» یا «خواهش میکنم». بیایید ببینیم چطور دوستان سارا به او کمک میکنند تا او دختر باادبی شود.
سارا کفشهای صورتی تازهاش را خیلی دوست دارد. اما وقتی آنها را میپوشد، یکی از پسرها در مدرسه مسخرهاش میکند. سارا چطور میتواند جلوی این پسر قلدر بایستد؟
کامیل خیلی دوست دارد در ساحل، قلعههای شنی درست کند. اما ساختن یک قلعهی شنی بزرگ به تنهایی کار سختی است. بیایید ببینیم وقتی کامیل و دوستانش نقشه میکشند، با هم کار میکنند و در کنار هم به آنها خوش میگذرد، چه اتفاقی میافتد/
کارلوس هم میخواهد مثل دوستانش نوشتن اسم خودش را یاد بگیرد. از مادرش میخواهد در این کار کمکش کند و بارها و بارها تمرین میکند. بیایید ببینیم وقتی کارلوس نوشتهاش را به دوستانش نشان میدهد، چقدر از کار خودش راضی است.
سارا از این که با همکلاسیهایش به یک گردش علمی رفته، حسابی هیجانزده است. اما وقتی جلوی یک مغازه میایستد، از گروه جدا میشود و نمیتواند آنها را پیدا کند.