روز تولد آلبرت است و او حسابی ذوق کرده. قرار است یکعالمه بادکنک باد کنند و دوستهایش به خانهشان بیایند و کیک بخورند و کلی هدیه بگیرد. اما باید ببینیم آلبرت به چیزی که آرزو کرده میرسد یا نه!
آدمها با گربهشان به سفر رفتهاند و موشها تصمیم میگیرند به اتاق بازی آدمها بروند! آلبرت یک دفعه یکی از جااسباببازیها را میاندازد و اتاق بازی حسابی ریخوپاش میشود. اما آلبرت چطور میتواند قبل از برگشتن آدمها، اسباببازیها را دستهبندی کند و سر جایشان بگذارد؟
گروه پیشاهنگهای پیشتاز قرار است به اردو بروند. دهتا موش کوچولو لحظهشماری میکنند تا زورتر راه بیفتند و ماجراجویی کنند. اما آلبرت هنوز زاه نیفتاده و میخواهد حلزون خانگیاش را هم به اردو ببرد. موشهای پیشاهنگ که صبرشان تمام شده، فریاد میزنند: «آلبرت کجاست؟»
واندا یک کتاب جدید و جذاب از کتابخانه امانت گرفته و به خانه آورده. آلبرت حاضر است همهچیزش را بدهد (از اسباببازی گرفته تا کرمهای خاکیاش) و درعوض، او اول کتاب را بخواند. حالاببینیم واندا قبول میکند یا نه.
چالههای آب، یخ بستهاند و آلبرت از خوشحالی روی پایش بند نیست و دلش میخواهد با موشها روی یخ اسکیت بازی کند! موشهای دیگر دارند با اسکیتشان روی یخها شکلهای هندسی میکشند. واندا دایره و موشهای سهقلو سهگوش میکشند. اما باید دید آلبرت هم میتواند چیزی بکشد یا فقط دردسر درست میکند.