نمایش 9 24 36

کتاب فرانکلین حوصله ندارد

خلاصه کتاب

  امروز فرانکلین از دنده‌ی چپ از خواب بیدار شده است. هوا هم ابری و گرفته است و فرانکلین هم مرتب بد می‌آورد. پدرش علت ناراحتی‌اش را از او پرسید و تازه متوجه شد که چون دوست صمیمی‌اش رفته، اوقاتش تلخ است و اعصابش خرد و ...

کتاب فرانکلین و مهمان شب

خلاصه کتاب

  یک روز فرانکلین از پدر و مادرش اجازه می‌گیرد که دوستش خرس را به خانه دعوت کند تا شب را در خانه‌شان بخوابد. این اولین باری است که فرانکلین یکی از دوستانش را برای شب ماندن دعوت می‌کند. فرانکلین برای خوش گذراندن با مهمانش برنامه‌های زیادی دارد. آیا به فرانکلین و دوستش خوش می‌گذرد و می‌توانند راحت بخوابند؟

کتاب فرانکلین شلخته است

خلاصه کتاب

  فرانکلین می‌تواند خیلی کارها را به تنهایی انجام دهد. اما خیلی شلخته است و نمی‌تواند وسایلش را در اتاقش پیدا کند، حتی شمشیرش که خیلی برایش مهم است. پدر و مادرش از این همه شلختگی کلافه شده‌اند و از فرانکلین می‌خواهند که اتاقش را تمیز کند. ولی فرانکلین گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست تا این‌ که ...

کتاب فرانکلین دروغ می گوید

خلاصه کتاب

  دوستان فرانکلین خیلی کارها بلدند؛ خرس می‌تواند از درخت بالا برود. شاهین می‌تواند پرواز کند و در آسمان اوج بگیرد. فرانکلین هم خیلی کارها بلد است، اما وقتی با دوستانش حرف می‌زند، یادش می‌رود چه کارهایی بلد است انجام بدهد. برای همین مجبور می‌شود به دوستانش دروغ بگوید. و این تازه شروع ماجراست...

کتاب فرانکلین گم می شود

خلاصه کتاب

  فرانکلین روز خوبی را نگذرانده بود و احساس می‌کرد دیگر کسی دوستش ندارد و کسی به او اهمیت نمی‌دهد. او تصمیم گرفت از خانه فرار کند و دوستان و مدرسه و خانه‌ی جدیدی برای خودش پیدا کند. اما کمی از خانه دور نشده بود که ...

کتاب فرانکلین گم می شود

خلاصه کتاب

  فرانکلین به مادرش قول می‌دهد که هرگز تنهایی به جنگل نرود. او برای قایم باشک بازی پیش دوستانش می‌رود و نوبت اوست که چشم بگذارد. فرانکلین همه را پیدا می‌کند غیر از روباه. او هرچه می‌گردد روباه را پیدا نمی‌کند و حواسش نیست که وارد جنگل شده است…

کتاب فرانکلین و قهرمان واقعی

خلاصه کتاب

  فرانکلین می‌خواهد مثل قهرمان‌ها رفتار کند. او دست به کار می‌شود تا مثل داینارو یک قهرمان واقعی شود اما …

کتاب فرانکلین دیگر فضولی نمی کند

خلاصه کتاب

  تولد خرسی است و مادر خرسی از مادر فرانکلین می‌خواهد تا کادوی تولد خرسی را برایش پنهان کند چون نگران است که مبادا خرسی فضولی کند و بداند کادویش چیست. فرانکلین کنجکاو نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد و یک کادوی زرد رنگ در کمد پیدا می‌کند و فکر می‌کند که کادوی تولد خرسی است. فرانکلین یواشکی کادو را نگاه می‌کند. آیا کار فرانکین درست است؟ آیا فرانکلین می‌تواند این راز را نگه دارد و به بقیه چیزی نگوید؟